این وبلاگ واگذار می شود
ناصر حجازی مرد. مغرور ترین مرد فوتبال ایران، از کنار ما به قطعه نام آوران بهشت زهرا منتقل شد.
گفتن یا نوشتن از ناصر حجازی در حالی که او دیگر در میان ما نیست، کار بسیار دشواری است. اسطوره فوتبال ایران همیشه استثنا بود، متفاوت از همه و صحبت کردن در مورد او، در حالی که دیگر در بین ما نیست، بسیار سخت است. اگرچه اسطوره فوتبال ایران همیشه در تاریخ ورزش و ذهن ما ماندگار است.
ناصر خان به دلیل اینکه فوتبالیست بود، محبوب نبود. او به این دلیل محبوب بود که در بین مردم زندگی می کرد و همیشه حتی اگر به ضررش بود نیز حرف حق را می زد. محبوبیت ناصر به خاطر بااخلاق بودن و مردم دار بودنش بود. او آنقدر رابطه اش با مردم خوب بود که نمی توانست مقابل سختی ها و مشکلات آنها سکوت کند. ناصر حجازی رک بود و کارهایش را درست انجام می داد.رک گویی و صراحت لهجه او تا لحظه مرگ هم ادامه داشت و شاید همین موضوع باعث می شد که او دشمنان زیادی داشته باشد. همین خصیصه او باعث شده بود تا همیشه مورد بی مهری یک سری افراد قرار گیرد. او رفت از این دنیا، از این دشمنان راحت شد، نماند تا بیشتر از این زجر بکشد و شهرام وزیر چه زیبا تنهایی حجازی را بیان کرد : " دیدی آن همیشه دروازه بان شهر ما چه با وقار بود و چه با وقار فریاد زد و چه باوقار در برابر آنچه گفت مردانه ایستاد و مردانه مرد؟! دیدی آن مرد تنهای ته میدان ها، در شلوغی زیر تابوتش چه تنها رفت؟!"
اما ناصر خان از جنس حرفهای دیگری بود که کمتر در قالب های کلیشه ای جا می شد. نه دسته و گروه داشت و نه مرید. او یک ستاره ملی بود از قافله ستاره های ماندگار، از آنهایی که راه را نشان می دهند. ناصر خان پدیده امروز فوتبال ایران و آسیا نیست، خصلت هایی داشت که در طول سالیان حضورش در عرصه قهرمانی، به پهلوانی ثابت نمود. صداقت و صراحت بی نظیرش نه تنها در اهالی ورزش که برای دیگران نیز ارزشمند است. این صراحت و صداقت او شاید عامل همان برق چشمهایش بود، شاید همین بود که تا آخرین لحظات در قلب ها حضور داشت و از این پس نیز نیک نامی اش باقی خواهد ماند. نام نیکی که از پهلوانی و مردانگی در خارج زمین فوتبال به دست آمد و بر ویژگی افسانه ای اش افزود.
چگونه می توان او را فراموش کرد. نه باورم نمی شود که بتوان مردی را فراموش کرد که با خبر کوچ خود، اشک ها را از چشم های غریبگان جاری کرد. سفرت به خیر اما ... با خاطرات ماندگار تو چه باید بکنیم؟ برایت دعای سفر می خوانم تا در هر کجا هستی ، به سلامت باشی و رها.
یاد بزرگمرد فوتبال ایران، ناصر حجازی را گرامی می داریم.
پاییز اومد با تمام رنگهاش با تمام زیباییهاش . خیلی آروم تو شهر قدم گذاشت.پاییز اومد پاییزی که دوست داشتنی بود . پاییزی که تموم رنگهاش خاطره بود اما اینبار تنها اومد تنهای تنها انگار می دونست نمی تونم صدای قدم هاش رو تو کوچه پس کوچه های دلم تحمل کنم می دونست نمی تونم صدای خش خش برگهای زرد بی گناه آرزو هام رو زیر پاهای وحشیش بشنوم . پاییز اومد و باز از این همه رنگ دلم گرفته . کاش جای آرزوها خرمن خاطراتم خاکستر می شد کاش بنای عظیم غرورم را با نگاهی ویران نمی کردم که حالا زیر این آسمون خاکستری بر سر خرابه هاش اشک حسرت ببارم . حالا که اینطور سر جنگ داری به کی تکیه کنم ؟ حالا که سکوت مهمون تنهاییم شده چطور بگم داری اشتباه می کنی ؟ دیگه اشک هم قدرت برداشتن این بغض سنگین و نداره . این روزها حتی خاطرات خوش هم به دلم زخم می زنند و تو .. . تو که هنوز نتونستم دلم رو از نگاهت پس بگیرم . تو که از همه چیز بی خبری و فقط دلم رو زخم می زنی تو که .. کاش می تونستم یه دل سنگی مثل آدمهای دیگه داشته باشم تا جای خالی دلم رو حس نمی کردم اونوقت می تونستم حرفهات رو قبول کنم اونوقت دیگه به خواست تو عذاب نمی کشیدم . اگه تو منو لایق عذاب می دونی حرفی ندارم . گاهی شک می کنم اونی که نگاهش خورشید آسمونم بود اونی که کلامش آرامش دنیای من بود تو بودی ؟؟؟ پس چرا حالا .. حالا بیشتر از هر چیز منتظر بارونم تا هق هقم رو پشت هق هق اشکهاش پنهون کنم .حالا من یه پاییز واقعی می خوام تا با اشکهاش تموم پیکرم رو بپوشونه اونوقت من و پاییز یکی می شیم مست از بوی خاک بارون خورده و خیره به کوچه هایی که تک و تنها زیر اشکهامون تو سیاهی شب گم می شن. خوب میدونم این حرفها دیگه بیهوده اس . می دونم دیگه هیچ وقت نمی تونم تو شهر چشمات قدم بزارم . کاش می دونستی رفتنم رو نمی خواستم . کاش همون وقت که هنوز مسافر شهر چشمات نشده بودم چشمات رو به روم می بستی . کاش همون وقت که لبخند رو گوشه ی لبات دیدم چشمامو می بستم . حالا چه کنم که آسمونش همیشه بارونی می شه این گریه ها و این بغض همیشگی دیگه براکم شده عادت . دل کندم از شهری که مال من نبود رفتم که تو سیاهی شبها گم نشم رفتم که خیال همه رو راحت کنم رفتم که دیگه هیچ وقت نباشم رفتم که دیگه هیچوقت دل مهربونت رو زخم نزنن . باید می رفتم راهی جز رفتن باقی نبود بودنم فریاد خاموشی بود که فقط بغض و اشک به من هدیه داد . حالا تک و تنها تو خزونی که زود تر از همیشه به دلم پا گذاشته که گلهای حسرت که زیر برگهای خشک و زرد آرزو هام سر در آوردم خیره می شم . من اولین رهگذر این جاده نبودم و آخرین هم نشدم ثانیه ها رد پاها رو پاک می کنند طوری که انگار هرگز کسی ازین جاده گذر نکرده بود ..
در خواب ناز بودم شبی
دیدم کسی در می زند
در را گشودم روی او
دیدم غم است در می زند
ای دوستان بی وفا
از غم بیاموزید وفا
غم با آن همه بیگانگی
هر شب به من سر می زند
نمیدونم چقدر به اطرافتون دقت دارید. نمیدونم تا حالا به گریه یا نق زدن بچه ها یا حتی جوانهای دور و برتون دقت کردید یا نه. من زیاد دقت میکنم، شاید خیلی از دغدغه هام همین آدمهایی هستن که خیلیها ازشون غافل هستن. دغدغه هایی که اکثرا مربوط میشه به یک جسم کثیف، هم از لحاظ ظاهر و هم از لحاظ باطن. جسمی که دست به دست میچرخه و هزار و یک جای مختلف رو میبینه و برای هرکس کاری میکنه.
پول، که به نظر من خیلیها رو به خاک سیاه نشوند. با ارزش ترین بی ارزش دنیا. چیزی که تو هند براش خون میفروشن، تو پاکستان بچه و تو تمام دنیا زنها و حتی مردها، تن. این مسئله خیلی جای بحث داره، خیلی هم نکات ظریف داره. اما مشکل اکثر این آدمها یا بهتر بگم، بهونه اکثر این آدمها پول هستش.
زیاد به رفتارها و عکس العمل های اطرافیانم بابت برخورد با این موجود دقت کردم.
وقتی به اونهایی که وضع مادیشون خیلی بالاتر از حد متوسط هست نگاه میکنم، اکثرا چیزی جز حیف و میل، اسراف و گناههای جدید که عقل جن هم بهشون نمیرسه، پول بابت خرید فلان لباس و کفش و ... که فقط چند ماه مورد مصرف داره و ... نمبیبینم.
یه طبقه که پایین میام، بر عکس قدیم که ارزش و جای مصرف رو بلد بودن، میخوان به زور خودشون رو شبیه گروه قبل بکنن. اما چون عیش و نوش اونها هزینه هایی بالاتر از درآمد اینها داره، اصولا غر غر میکنن که خدا چرا ما اینقدر بد بختیم؟، خدا چقدر باید تو خونه 70-80 متری زندگی کنیم؟ خدا منم دوست دارم وقتی میرم دستشویی تو این چند دقیقه! خودم رو تو آیینه های دور و برم نگاه کنم تا حوصله ام سر نره!!! خدا چرا من نمیتونم با دختر همسایه بالایی و زن همسایه بغلی و همکلاسیهای خواهرم راحت شنا کنم! خدا تو اصلا عدالت نداری! (البته هنوز تو این گروه افراد اینجوری همه گیر نشده. اما جای تامل داره.)
میشه طبقه طبقه بیامیم پایین، اما اگه خودتون با چشمهای خودتون ندیده باشید، درکش براتون سخته. باور کنید این پایین تریها خیلی با معرفتتر، با خداتر، با ایمان تر و ... هستن. شاید بی پولی (نمیخوام نقد کنم که اگه پول گیرشون بیاد به چی تبدیل میشن) خسته کننده بشه. اما هنوز وقتی گیر میکنن خدا رو صدا میزنن. البته به نظر من عجیب نیست. خدا خودش در قرآن از عاقبت زمین و صاحبانش صحبت کرده.
اما این حرفها رو کم نشنیده بودیم. حرفهای تکراری که شاید خسته کننده هم شده باشه (و شاید هم نه). اما عجیب برای من آدمهایی هستن که حرف از خدا، دین، انفاق، مولا و ... میکنن و در عمل با این موجود مظلوم! رفتارهای بیگانه دارن. چه حالی بهتون دست میده وقتی میشنوی پسر بیست و چند ساله که با هزار امید و آرزو به خیالش میره خواستگاری تو خونه یه آدم مذهبی، اولین سئوال که میشنوه این باشه که "ماشین داری؟" وقتی میخوان مهریه تعیین کنن به نیت صد بیست چهار هزار پیغمبر، 124000 سکه درخواست میکنن (زیاد غلو کردم) وقتی به عروس خانم! میگی "ممکنه نتونم بیشتر از چهار صد هزار تومن بیارم خونه" یا به خیال اینکه این آدم دیگه میفهمه میگی "من تصمیم گرفتم درآمد بالای ... هزار تومن رو وقف امور خیریه ... کنم" جوابی بشنوی که تو به جای اون دوست داری آب بشی بری تو زمین: "یعنی شما میخواید از دهن زن و بچه بزنید؟"
این موجود، خانواده هایی زیادی رو خراب کرده، سیاستمداران زیادی رو رسوا کرده، دیندارهای زیادی رو بی دین کرده، پیمانهای زیادی رو پاره پاره کرده، خانواده پیغمبری رو قتل عام کرده و سرها روو نیزه برده، دخترانی رو به زیر و مردانی رو به رو برده و خلاصه قارونها به دل زمین کشونده.
این مطالب رو خوندید و چند روز دیگه یا شایدم چند ساعت دیگه یادتون بره. اما هر وقت دوست داشتید بفهمید فقر یعنی چی (که با احتمال زیاد شما جز اقشار کم درآمد نیستید، چون الان دارید این مطالب رو میخونید) فقط 1 ماه، سعی کنید با ده هزار تومن سر کنید. بیشتر نه، با اتوبوس برید و بیاید، نتونید پول هر غذایی رو بدید، ... اونوقت میفهمید چی میگم. من امتحان کردم، باور کنید سختمه حتی غذاهای محل کارم رو راحت بخورم. شرمم میگیره وقتی آدمهای اطرافم جوجه کباب جلوشونه و از لیموی کنار غذا ایراد میگیرن. امتحان کنید تا بفهمید وقتی دارید با خنده میرید تو یه فست-فوود، بعضی آدمها با چه حسرتی نگاهتون میکنن.
اگه بعضی وقتها از فقر و مشکلات و ... حرف میزنم، چون امتحان کردم و دیدم طاقت همین آزمایش ساختگی رو هم ندارم، چه رسد به امتحان الهی. راحت نمیشه قضاوت کرد.
اگه اهل تغییر در ایمان هستید، امتحان کنید، اصلا ضرر نداره.
خدایا، دیدم صف مردمانی که برای 3000 تومن کمک (که هر ماه داده میشد) ایستاده بودند،
خدایا، دیدم دختری رو که برای ده هزار تومن ، تحصیل رو کنار گذاشته بود،
خدایا، دیدم کیسه دستش بود و ته مونده های غذای سینهزن های حسین!!! رو جمع میکرد تا ببره برای ...
خدایا، میخوای با این چشمها چیکار کنی؟
نوار سیاه...
به جای ساعت ، نوار سیاهی به مچ دستم ، بستم...
زمان، برای من، متوقف شد و، من
پیمان خودم را
با هرچه زمان است و
هرچه مربوط به آن
شکستم...
دستم به قلم نمیره. اونقدر مشکلات زندگی مشغولم کرده، اونقدر دنبال دنیا هستم که مثل قبل نمیتونم تمرکز بگیرم. البته میدونم، سینه ای که کدر بشه، حرف حق زیر سیاهی میمونه. نمیشه بیانش کرد. حداقل برای من اثبات شده است که هر حرفی اجازه بیان از هر زبانی پیدا نمیکنه. چندین بار شده چیزی نوشتم که مطمئن بودم نوشته از من نبوده، چیزی بوده که فقط به قلم من اومده. حتی وقتی مرور میکرم، خودم جا میخوردم. اما الان، الان دیگه از این خبرها نیست. شدم مثل یه آدم ته چاه که فقط صدای پژواک داد و بیدا خودش رو میشنوه. چقدر مسخره اس، فکر میکنی همه عالم دارن صدات رو میشنون در حالی که خودت هم، بجز بعضی مبهمات چیزی نمیشنوی.
مثل همیشه، دوباره این موج سینوسی زندگی من رسیده به ماکزیممش و داره خستگی بهم فشار میاره، اما چیزی که همیشه آزارم میده، سقوط هستش، سقوط به پرتگاهی که احساس مینکم عمریه دارم رو لبه اش راه میرم. یه عمریه هر بار پام لغزیده یکی دستم رو گرفته، وقتی مسیر زندگیم، تغییر مسیری که نمیدونم از دعای کدوم عزیزی بوده، برکاتی که حداقل خودم میدونم لیاقتش رو ندارم، رفقایی که با دنیایی عوضشون نمیکنم، وقتی تمام اینها رو به یاد میارم، شرمنده میشم، شرمنده از رفتار بچگانه ام.
جالبه، همه از مشکلات حرف میزنیم، فکر میکنیم اگه هر کس دیگه بود، تا الان از پا در اومده بود، ولی وقتی از مشکلات دیگران میشنوم، چند دقیقه ای باید بابت ناشکری ها از خدا معذرت خواهی کنم.
میدونم از نوشته های تکراریم خسته شدید، میدونم تکرار مکررات، تکرار این حرفها نه جذابیت داره نه به دردتون میخوره، "برو بابا، تو هم دلت خوشه". ولی از بس میبینم مردم، دوستان، فامیل و ... این همه نعمت دارن و هر روز بی تفاوت دارن استفاده میکنن ،غصه میخورم. چون وقتی باهاشون صحبت میکنم، این شکر گزاری رو نمیبینم، خیلی خوشحال میشم وقتی بهم بگن من دروغ میگم و اشتباه کردم.
چند روز پیش اونقدر خسته شده بودم که آرزو میکردم تنها باشم. وقتی همه از خونه رفتن بیرون، نزدیک غروب بود. اونقدر باهاش حرف زدم، سرش داد زدم، قسمش دادم، خودم رو لوس کردم. چقدر تنهایی رو دوست دارم، همیشه دوست داشتم بتونم یک ساعتی رو تنها باشم تا بتونم با خودم و خودش حرف بزنم. چقدر تو این وقتها تونستم تصمیمات پاک بگیرم. اما گذشت، گذشت دوران نعمت و دوباره منم شدم همون آدم قدیمی.
نمیدونم چقدر تنهای رو تجربه کردید، منظور اون تنهایی که بالا گفتم نیست. منظورم اون وقتیه که دستت از همه جا کوتاهه، تویی و یه عالم مسئله، که از چند جهت تو رو احاطه کرده، تو هم نه همزبونی داری و نه همفکری. باید یکه و تنها تصمیم بگیری و بترسی از وقتی که اشتباه کرده باشی. هم باید مثل یه آدم 30-40 ساله تصمیمات دقیق بگیری، هم باید طوری رفتار کنی که هیچکس نفهمه مشکل داری، باید مثل همیشه به همه لبخند بزنی، باید همه رو تحویل بگیری، با همه یه گپ بزنی، یه کم شوخی کنی و باهاشون بخندی، اما وقتی همه رفتن، تو هستی و تمام مشکلات قبل. دوباره خودت رو وسط یه بیابون خشک تنها میبینی. نمیدونی کدوم طرف باید بری. فقط یه حسی میگه بی خیال مردم، خدا رو بچسب. تو هم سرت رو میندازی پایین و میری دنبال همون حس.
زیاد درد دل کردم، ببخشید. دعام کنید، باور کنید دعا برای دیگران زودتر مستجاب میشه… دعام کنید.
خدایا، به چه مینگری؟ به دستم ننگر، خالیست. نفسم هم که لجن زار است. فقط دلی دارم گندیده، اما هنوز کنارش محبت توست. میدانم، ارزشی ندارد. وقتی همچون سلمانها و ابوذرهایی در دوست داران توست، این دل خریدار ندارد. عیبی ندارد. تنها از تو میخواهم وقتی مرا به آتش انداختی، این تکه دل را که یاد تو در آن است از من نگیری. شاید در تنهایی دوزخ همدمم باشد.
خدایا، نمیخواهد شاهدی بیاوری، خودم تمامش را برایت میگویم، بگذار خودم بگویم، نگذار جلوی بندگانت شرمنده شوم، خودم به همه اعتراف میکنم.
خدایا، وقتی مرا راندی فریاد مزن تا خادمانت مرا به دوزخ برند، خودت دستم بگیر و در آتش بیانداز، حداقل یکبار دستانت را لمس کنم!
درد بزرگی داشت..
بزرگترین، دیوانه ترین و مطلوب ترین دردها؛
درد عشق..
زندگی می کرد ودر تب توان سوز این درد..
می سوخت ومی تپید، در بستر اشکها..
به خاطر درد بزرگی که داشت..
... و یک وقت که تصور می کردند، به خواب رفته است،
او دیگر در تب شعله ها ، خاکستر شده بود..
او دیگر از آن خواب، بیدار نشد..
مرده بود..
به خاطر درد بزرگی که داشت..
سال نو مبارک..
سالی دیگر گذشت.در سالی که پشت سر گذاشتیم سال پر حاشیه و پر کاری برای من بود به هر حال پرونده سال 86 رو باید با همه خوبی و بدی هاش بست و به استقبال سال 87 رفت تنها چیزی که از 86 در ذهن همه ی ما می مونه خاطراتش هست . 86 برای من سالی پر از لحضات شادی و غم بود, بعضی اوقات خندون و بعضی از وقت ها هم غمگین. به قول یکی از دوستان شادی و غم مانند دو اتاقی هستند در کنار هم که شادی ها و غم ها در اون خوابیده اند باید حواسمونو جمع کنیم که در لحظات شادی اونقدر در اون غرق نشیم که با هیجان و سر و صدامون غم رو از خواب بیدار کنیم بیایید همیشه در لحظات شادی فکر کسانی باشیم که این خنده به دلیل مشکلاتی که دارن روی لباشون نمی شینه.
در سال جدید هم امیدوارم هر کس هر برنامه و هدفی که در زندگی شخصی و کاریش داره موفق باشه.
در همین جا هم عید نوروز رو به شما سروران عزیز تبریک عرض می کنم و امیدوارم سالی پر بار و خوبی را در کنار خانواده محترمتون داشته باشید.